گاهنامه هستی

 
نویسنده : مژگان - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
 

سلام من هستی هستم دیروز به استخر رفته بودم که شنا یاد بگیرم ولی فقط  بازی کردم به کسی نگینساکت

امروز هم فقط  مشق  نوشتم اوف خسته شدم دلم می خواهد   بخوابمخواب نمی خوام مشق بنویسم نگران


 
 
خسته شدم
نویسنده : مژگان - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦
 

از این کلاس های پشت هم خسته شدم همش این کلاس اون کلاس اه

راستی شما تابحال کنسرت رفتید ؟

من کنسرت حمید عسگری را با مامان و بابام چند ماه پیش رفتم خیلی سر و صدا میکردن الکی.....

عاشق چهارشنبه ها م چون بعد از استخر استراحت کامل دارم. هورا

هستی

 

 

پ.ن: این پست توسط مامان هستی ویرایش شد و متعلق به شب گذشته است .الان هستی مدرسه است.چشمک


 
 
امروزم
نویسنده : مژگان - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦
 

امروز خیلی بهم خوش گذشت با مامان رفتیم استخر و کلی شنا کردیم .تازه مسابقه هم گذاشتیم.البته جلسه قبل کلاس شنا که با ملینا  ، صبا و کیمیا رفته بودیم کلی با هم دعوا کردیم .نرگس جون از دست ما گریه اش گرفت و گفت دیگه حق نداریم بیام . نزدیک بود هم رو خفه کنیم تو استخر

البته قول دادیم دیگه تکرار نشه

مامانم شنا پروانه بلد نیست اما من یاد گرفتم و میخوام قهرمان شم . هورا برای هستی


 
 
بابا عصبانی
نویسنده : مژگان - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦
 

بابا مادر بزرگم به ورامین رفته بودم یادم میاد بابا از دست من خیلی عصبانی شد .چرا؟ چون لباس خوب نپوشیده بودم روسری هم سرم نگذاشته بودم .من بهش قول داده بودم وقتی میرم ورامین لباس پوشیده بپوشم. او هم من را زیاد دعوا نکرد اما خیلی ناراحتم که او را ناراحت کردم.

هستی


 
 
پرستاری مامان از ما
نویسنده : مژگان - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
 

وای خونه خوابیدم .مادرم برای ما آب میوه آورد.من و خاله و مادرم فیلم نگاه کردیم . تا دیر وقت بیدار بودیم و از دست مامانم خیلی خندیدیم.(دلیلش رو نمیگم) هه هه هه


 
 
جمعه
نویسنده : مژگان - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
 

روز جمعه با مادرم و خاله نی نی و پری رفتیم خونه پدربزرگ مادرم . آنجا با خاله پوران منچ بازی کردم .او من را برد. تازه بابا بهزاد هم شب خونه نیومد. باهاش قهرم.

با مامان تو میدان عکس گرفتم.

راستی سرما هم خوردم


 
 
حیدر آباد
نویسنده : مژگان - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
 

سلامی دوباره

روز پنج شنبه من و مادرم و مادر بزرگم به امامزاده رفتیم تا برای قبر پدربزرگ و مادر بزرگ مادرم میوه ببریم بعد رفتیم حیدر آباد به خانه پدربزرگم که تازه مرده است مامانم میگه پدربزرگم رفته بهشت.من و دختر عمویم زهرا خیلی بازی کردیم.ما شب آنجا ماندیم.

دوستتان هستی


 
 
اولین پست من
نویسنده : هستی - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
 

سلام ، امروز اولین روز تولد من روی وبلاگم است .اسمم هستی است .هشت سالمه و قراره اینجا بشه روز شمار بزرگ شدن من

خوشحالم که میتونم دوستان خوبی اینجا داشته باشم

                              

 راستی تا من راه بیفتم با این وبلاگ کار کنم مامان مژی نوشته هامو میزاره اینجا